مستند «نصرت کریمی؛ هنرمندبودن در ایران» یکی از مهمترین رویدادهای هنری در سال ۱۴۰۳ بود که بازتاب گستردهای در بین مردم و محافل هنری داشت. در این مستند درخشان، سیر تاریخی فرود و فراز هنرمندان و در نگاهی کلانتر فرهنگ و هنر در قرن چهاردهم خورشیدی، با اسناد و عکسها و فیلمهایی با محوریت «نصرت کریمی» روایت میشود. این مستند در شش قسمت (هشت ساعت) و به تهیهکنندگی و کارگردانی «بابک کریمی»، «مهرداد اسکویی» و «روحاله انصاری» ساخته شده و تا امروز بیش از صدهزار بازدیدکننده در یوتیوب داشته است.
***
قصه یکم: مردی که تئاتر را دوست داشت
قصه یکم با این گزاره آغاز میشود: «نصرت کریمی، نویسنده، کارگردان سینما، تئاتر، انیمیشن و عروسکی، بازیگر، گریمور، دوبلور، مجسمهساز، استاد دانشگاه و باغبان ایرانی است. او از سال ۱۳۵۷ اجازه تدریس، بازیگری در سینما و تئاتر و ساخت فیلم را ندارد.» از همین گزاره، که تا قصه ششم، سازندگان فیلم در تلاش برای تصویر کردن و روایت کردن آن هستند، میتوان زندگی نصرت کریمی را به دو نیمه تقسیم کرد: نیمه پیش از انقلاب (۱ دی ۱۳۰۳ تا ۲۲ بهمن ۱۳۵۷) و نیمه پس از انقلاب (۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا ۱۲ آذر ۱۳۹۸)؛ دو نیمه پنجاهساله که تمام فراز و فرود قرن چهاردهم خورشیدی ایران نیز هست.
نصرت کریمی سه سال پس از آغاز قرن چهاردهم، در شب یلدا بهدنیا میآید و آنطور که خودش میگوید، سیزده سال بعد زندگیاش با یک اتفاق در مدرسه «صنعتی» در خیابان فردوسی، به هنرستان هنرپیشگی در خیابان لالهزار کشیده میشود تا این مسیر را «با عشق» تا پایان زندگیاش ادامه دهد. او همراه با تحولات سیاسی-اجتماعی پیش میآید و کارش را هم پیش میبرد: از نمایش «خواستگاری» در مدرسه تا آشنایی با «عبدالحسین نوشین» و بازی در کمدی «ولپن» اثر «بن جانسون» که در سال ۱۳۲۰ در «تئاتر فرهنگ» روی صحنه رفت. این مسیر، راه و شهرت را برای او هموار کرد تا همزمان با بازی، گریموری را هم تجربه کند. تجربههایی که تا ۱۳۲۹ در «تئاتر سعدی»، از او چهرهای محبوب و مشهور ساخت در کنار چهرههای دیگری مثل «عزتالله انتظامی»، «مرتضی احمدی»، «پرویز خطیبی»، «مجید محسنی»، «حمید قنبری» و «جعفر بزرگی».
کنفرانس تهران برای پایان جنگ جهانی دوم و سپس کودتای ۱۳۳۲ از مهمترین رویدادهای سیاسی دوران او است که به آن اشاره میکند. او به همراه «مرتضی حنانه»، «احمد شاملو»، «نادر نادرپور»، «اسماعیل شاهرودی»، «اکبر مشکین» و «محمدعلی جعفری» عضو سازمان جوانان «حزب توده ایران» میشوند. اما او کمی بعد جدا میشود تا به قول خودش، تنها به هنرش بپردازد. اما با فرار نوشین در سال ۱۳۲۹، مسیر زیست هنری او سویه دیگری میگیرد. او نیم قرن بعد، در سال ۱۳۸۷، با کتاب «یادنامه عبدالحسین نوشین؛ پدر تئاتر نوین ایران» ادای دین خود به استادش را، در حالی که خودش ممنوعالکار بود، جامه عمل میپوشاند.
اوج دوران تئاتری نصرت کریمی بهعنوان «هنرمند خاورمیانه» در «تئاتر سعدی» است که در ابتدای دهه سی با نمایش «شنل قرمز» وارد مسیر دیگری میشود. نمایش توقیف و تئاتر سعدی توسط شهربانی اشغال میشود. این شاید اولین و آخرین حضور سیاسی نصرت کریمی است که در کنار گروه نمایشی در مجلس شورای ملی تحصن میکند. آنها بیانیه «هنرمند مترقی» را صادر میکنند و از مردم میخواهند که از آنها حمایت کنند. در نهایت، تئاتر سعدی با تلاش آنها باز میشود، اما همزمان مسیر دیگری نیز برای او گشوده میشود.
خودش دراینباره میگوید: «در آن دوره هنوز رادیویی نبود. در کافه فردوس، مجتبی مینوی، صادق هدایت، پرویز ناتلخوانساری، احسان طبری و عبدالحسین نوشین به زبان انگلیسی و فرانسوی صحبت میکردند. من هم که شاگرد نوشین بودم، معمولا پشت سر آنها مینشستم و به حرفهایشان گوش میدادم، اما چیزی نمیفهمیدم. آنجا بود که احساس کردم چقدر بیسواد هستم. تصمیم گرفتم که به اروپا بروم و درس بخوانم.» نصرت کریمی در اوج، از تئاتر خداحافظی کرد. میتوانست بماند، اما میخواست بیشتر بداند تا تجربیات بهتر و علمیتری داشته باشد برای خدمت به مردم و سرزمینش.
حیرت و حسرت، دو حس نوستالژیکی است که از بخش اول مستند «قصه اول: تئاتر ایران» میتوان برداشت کرد. برداشتی از زندگی مردی که بدون امکانات اما با پشتکار بینظیری، سعی در ساخت و خلق مسیری نو در تئاتر ایران داشت.
قصه دوم: مردی که «ایران» را دوست داشت
«قصه دوم: سالهای دور از خانه» با آخرین حضور نصرت کریمی روی صحنه تئاتر آغاز میشود. آخرین حضور او، جشن عروسیاش با «اعلم دانایی» است در تئاتر سعدی. جشن عروسی مردی که تئاتر را دوست داشت: هنرمندان تئاتر برایش رقصیدند، مرضیه برایش آواز خواند، و در نگاهی جامعتر، عروسی او در تئاتر سعدی تصویری روشن از ایران آن زمان را به ما نشان میدهد؛ ایران دختران مدرن و زنان سنتی.
نصرت کریمی و اعلم دانایی با قالیچههای پرنده ایرانیشان به ایتالیا میروند، اما بهدلیل اینکه در آنجا تئاتر عروسکی، آنطور که او دوست داشت، وجود نداشت، به اتریش میروند. اما آنجا هم به بنبست میخورند، تا در نهایت، مسیر زندگی او و اعلم، بر اساس یک اتفاق که بیشتر شبیه معجزه بود، به چکسلواکی میرسد: ویزا و بورسیه تحصیلی. خودش آن را اینطور تشریح میکند:
«فردای بازداشت توسط پلیس، یک نفر جوان با یک مامور پلیس به هتل آمد که کمی فارسی بلد بود. با این جوان به وزارت علوم، قسمت ایران رفتیم. آقایی که پشت میز نشسته بود، گفت سلامعلیکم. خودش را آقای پانس معرفی کرد، رییس بخش روابط فرهنگی ایران و چکسلواکی. گفتم شما فارسی را از کجا به این خوبی یاد گرفتید؟ گفت من بورسیه در دانشگاه تهران بودم و ادبیات فارسی میخواندم؛ بورسیه شما را من اوکی دادم. گفتم چرا؟ گفت من در ایران مشتری تئاتر سعدی بودم.» او سپس ادامه میدهد: «دست کرد در کشوی میز و بروشور تئاتر سعدی را درآورد و گفت: این هم عکس تو.»
نصرت کریمی به دانشکده سینما میرود؛ جایی که کسانی مثل «میلوش فورمن» (۲۰۱۸-۱۹۳۲)، «آگنیشکا هولاند» (۱۹۴۸) و «ایرجی مِنزل» (۲۰۲۰-۱۹۳۸) فیلمسازان برجسته برنده جوایز «اُسکار»، «کن»، «گلدون گلوب» و «برلین»، درس خوانده بودند و استادانی چون «میلان کوندرا» تدریس میکردند. او یکی از ۶۰۰ داوطلبی بود که ۶۰ نفر در آزمون کتبی قبول میشوند، اما در نهایت در آزمون عملی، هشت نفر پذیرفته میشوند که یکی از آنها نصرت کریمی است.
نکته جذاب این بخش از مستند، حضور بابک، فرزند اول نصرت کریمی است که خود متولد پراگ در همین دوره تحصیلی است. در جایی که هیچ تصویری از دوران تحصیل پدر نیست، بابک بهجای پدرش در آن مکانها قدم میزند و آن روزها را از طریق دوستان و همکلاسیهای پدرش مرور میکند.
پس از پایان دوره پنجساله کارگردانی سینما و تلویزیون، او یک سال هم برای یادگیری فیلم عروسکی میماند و بعد، به همراه همسرش و بابک به ایتالیا میروند. چون اعلم دانایی به زبان ایتالیایی مسلط است، آنها در آنجا مستقر میشوند و با مرتضی حنانه به کار دوبله مشغول میشوند. برنج تلخ یکی از مهمترین فیلمهای تاریخ سینمای ایتالیا است که آنها دوبله میکنند. در همین حین، او با «ویتوریو دسیکا»، کارگردان دزد دوچرخه، آشنا میشود و بهعنوان دستیار چهارم دسیکا، آنطور که خودش میگوید، «کارگردانی او را میبلعیدم»، مشغول بهکار میشود. دسیکا نام او را گذاشته بود: «ایرانی باوفا».
پس از مدتی، با اینکه خانه و ماشین هم داشت، اما متوجه میشود که: «اگر میخواهم فیلمساز شوم، فقط در ایران میتوانم... من باید در مملکت خودم فیلم بسازم... من در ایران بهتر میتوانم مفید باشم تا ایتالیا.» این موضوع موجب مخالفت همسرش میشود که میخواست در ایتالیا بماند. در اینجا، تلخترین خاطره زندگیاش رقم میخورد: «جدایی از اعلم بعد از ۱۵ سال.» او «عشقش» را به ایتالیای دسیکا میبخشد و خودش، پسرش و همه آموختههایش را برای مردم، سینما، تلویزیون، تئاتر و نمایش عروسکی ایران میبرد.
قصه سوم: مردی که سینما را دوست داشت
«قصه سوم: آتش درون» از اردیبهشت ۱۳۴۳، با چهلسالگی نصرت کریمی آغاز میشود. جاییکه او در فرودگاه مهرآباد با استقبال گرم «فردین»، «ملکمطیعی»، تهیهکنندهها و همکلاسیهایش روبهرو میشود. پس از آن، با اولین صبح تهران، به خانه محل تولدش در جنوب شهر میرود، سپس به مدرسهاش، سینما تمدن، و کوچه پسکوچههای کودکیاش سر میزند. سالهای دور از خانه، «وطنپرستی و وطندوستی» را در او بیشتر کرده بود.
او در استودیوی «میثاقیه» فیلمهایی را که در سالهای نبودنش ساخته و اکران شده بودند، تماشا میکند، اما فضای فیلمفارسی او را جذب نمیکند. سرانجام، با «سیامک پورزند» و «ژاله سام» در کنفرانسی، سینمای فارسی را محکوم میکند. وقتی سینمای فیلم فارسی امکانی برای حضور او ایجاد نمیکند، از سوی «مهرداد پهلبد»، مدیر کارگاه نقاشی متحرک میشود تا به قول خودش: «با یک آتش درون» آنچه را که آموخته بود به دیگران یاد بدهد و رشته انیمیشن را در ایران به وجود بیاورد.
او موفق میشود و اولین فیلم انیمیشن ایران، «زندگی» و اولین فیلم عروسکی ایران، «دل موش، پوست پلنگ» را میسازد. در کنار این فعالیتها، در دانشکده هنرهای دراماتیک و وزارت فرهنگ و هنر این رشته را تدریس میکند. «مرضیه برومند» و «علی حاتمی» از شاگردان او در این دوره بودند.
در کارگاه نقاشی متحرک است که با «پروین تیموری»، همسر دومش، آشنا میشود. در اولین همکاریشان، انیمیشن «ملکجمشید» را، بر اساس داستانهای فولکلور ایران و نقاشیهای قاجاریه، میسازد که در دومین فستیوال فیلمهای کودکان تهران، در سال ۱۳۴۶، موفق به کسب جایزه میشود.
پس از جدایی از کارگاه نقاشی متحرک، او میگوید: «سال ۴۸ و ۴۹ بود، کیمیایی با قیصر و مهرجویی با گاو. این دو تا فیلم که درآمد، امیدوار شدم.» این امیدواری، بههمراه آشنایی با «منوچهر صادقپور»، او را به سمت ساخت اولین فیلم مستقلش، «درشکهچی»، سوق میدهد: «میخواستم نئورئالیسم ایتالیایی را در فیلم درشکهچی پیاده کنم.» او همه آموختههایش را از «تئاتر، بازیگری، گریموری، عکاسی، و کارگردانی سینما» در فیلم درشکهچی به کار میگیرد. این فیلم در نخستین اکران، تحسین اهالی سینما را جلب میکند.
عزتاله انتظامی، درشکهچی را در «شرایط متعارف فیلم فارسی»، فیلمی «قابل دیدن و اندیشیدن» توصیف کرد. «فرخ غفاری» آن را یک «داستان هملت تهرانی» نامید و نصرت کریمی را «یک کمدیساز خوب به سبک کارگردانهای ایتالیایی». «مسعود کیمیایی»، «بهروز وثوقی»، «پرویز دوایی»، «جمال امید» و بسیاری دیگر نیز فیلم را ستایش کردند.
سی سال پس از ساخت درشکهچی، بابک کریمی که در زمان ساخت فیلم یک نوجوان دهساله بود و در آن بازی کرده بود، فیلم را برای «عباس کیارستمی» به نمایش میگذارد. کیارستمی میگوید: «فیلمی که بعد از سی سال قابل تماشا کردن باشد، فیلم خوبی است.»
قصه چهارم: مردی که چاپلین و دسیکا را دوست داشت
با موفقیت «درشکهچی»، قصه «ستارهشدن» نصرت کریمی آغاز شد؛ آغازی که با «محلل» به ستارهای دنبالهدار تبدیل شد. ستارهای که تا زمان مرگ و حتی پس از آن، با چشمکزدنهایش، مصایب هنرمند بودن در ایران را مدام به یادمان میآورد.
فیلم «محلل»، با فروش چشمگیر در گیشه و نقدهای متعدد در مطبوعات، از یک سو شهرت و محبوبیت فوقالعادهای برای او به ارمغان آورد، اما از سوی دیگر، مسیری سخت و پرچالش را پیش رویش گذاشت. مقالهای از «مرتضی مطهری» که عملا حملهای به او و فیلمش بود، باعث شد این اثر وارد فاز جدیدی شود. سایه این اتفاق تا پایان زندگی نصرت کریمی بر سر او سنگینی میکرد.
پس از آن، او در فیلمهایی چون «حکیمباشی»، «حسن سیاه» و «عیالوار» بازی کرد که بعدها از مردم خواست این آثار را به حسابش نگذارند. بهدنبال این تجربهها، او فیلم «تختخواب سهنفره» را ساخت که به دلیل فروش پایین، یک ناکامی بهشمار آمد. پس از این شکست، او تلاش کرد با ساخت «خانهخراب» خود را بازسازی کند، اما این فیلم نیز چندان موفق نشد.
بازگشت نصرت کریمی به اوج، با بازی در سریال «دایی جان ناپلئون» رقم خورد. نقشی که بار دیگر محبوبیت و موفقیت را برای او به ارمغان آورد.
فعالیت سینمایی نصرت کریمی تنها پنج سال دوام داشت. از ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۵، اما همین دوران کوتاه، مانند حضورش در تئاتر، نمایش عروسکی و انیمیشن، تاثیری عمیق و نوآورانه بر هنر ایران گذاشت. بهطوریکه نمیتوان هنر قرن چهاردهم را بدون اشاره به حضور و آثار او تشریح کرد.
پیش از رسیدن به این جایگاه، نصرت کریمی روزی خودش را محاکمه کرده بود. از خودش پرسیده بود: «چه چیزی تو را خوشحال میکند؟ آرزویت چیست؟»
و به این پرسشها اینگونه پاسخ داده بود:
«میخواهی وزیر شوی؟ نه!
کارمند دولت؟ نه!
تاجر و پولدار؟ نه!
پس دلت چه میخواهد؟
آرزوی من این است که مثل چارلی چاپلین بشوم و مثل ویتوریو دسیکا فیلم بسازم.»
او با فیلمهایش به خانهها و قلب مردم راه پیدا کرد. فیلمهایی که بهزعم خودش، تنها یک پیام داشت: «یک عدهای سقفی بالای سرشان دارند، نانی برای خوردن دارند و میتوانند راحت زندگی کنند. اما از نظر ذهنی فکر میکنند اگر شرایط جور دیگری باشد، بهتر است!»
با همین دیدگاه، او تمام فیلمهایش را با عبارت «خوش باشی» به پایان میبرد، زیرا آرزوی قلبیاش این بود که مردم زندگی خوشی داشته باشند.
قصه پنجم: مردی که با هنرش در حقیقت زیست
«قصه پنجم: انجیر معلق» نیمه دوم زندگی هنرمندی است که حقیقت را با و در هنر، زیسته و ساخته بود، اما با انقلاب ۵۷، زندگی او و بسیاری از هنرمندان یا به تبعید از وطن یا تبعید در وطن ختم میشود. بیشترین کسانی که در انقلاب ۵۷ متضرر شدند، هنرمندان موسیقی، سینما و تئاتر بودند. وقتی بابک به پدر میگوید که با انقلاب قابل پیشبینی بود که تو را بگیرند و هربار او را متقاعد میکرد که به ایتالیا بروند، اما او گفته بود: «هر جای دنیا که بروم یک عدد اجنبی هستم، غریبهام. اینجا خانهام است. به قول شاملو، چراغ من اینجا میسوزد.» و او ماند و با سوی چراغش سوخت و روشنایی بخشید.
روزهای منتهی به انقلاب بود که و نمایش صورتکهای نصرت کریمی در گالری یادها و فصلها افتتاح شد. صورتکهایی که شاملو تحسینشان میکرد و ساعدی در ستایش آنها میگفت: «من دلم میخواهد یک سیگار برایشان روشن کنم.» اما در همان شب، ساختمان «بانک ملی» را که در کنار گالری بود آتش زدند و از فردا گالری هم تعطیل شد. گویی یکی از مجسمههای درهم تنیده فریاد میزد: «در تالار بسته سینما رکس، شعلهای آتش زبانه میکشد. راه نجاتی نیست، فریاد استمداد و فرار بیحاصل، همه درهم میپیچیند و اندامهای زغالشده، یکدیگر را در آغوش میکشند.» مجسمهسازی به یکی از شغلهای اصلی او، پس از انقلاب تبدیل میشود: بیش از پانصد صورتک، که به تعبیر خودش «نقشهایی را که میخواستم بازی کنم و نتوانستم، صورتکهایشان را ساختم. نقشهایی که میخواستم در فیلمهایم بپرورانم، صورتکهایشان را ساختم.»
سال۱۳۶۱ او را با چشمبند به زندان اوین میبرند: «وقتی داخل زندان شدم، همه منتظرم بودند. از قبل پاسدارها به آنها گفته بودند. برخی از شاگردانم آنجا بودند، از جمله میثاقیه تهیهکننده فیلم محلل.» به او در دادگاه انقلاب گفتند که اول دستت را قطع میکنیم و بعد اعدامت میکنیم. خودش با طنز خاص خودش تعریف میکند: «گفتم چرا دستم؟ گفتند چون سناریو را با آن نوشتی.» «محاربه با خدا»، «مفسد فیالارض» و «بغی» از اتهامهای او بود.
«فکر میکردم همین روزها است که من را ببرند کنار دیوار اللهاکبر و اعدام کنند.» و وصیتنامهاش را هم نوشت. اما سرانجام پس از نامهنگاریهای مختلف، آیتالله گیلانی او را محکوم به دو سال حبس تعزیری کرد. «صادق خلخالی»، قاضی شرع گفته بود: «سازنده محلل را اگر من بودم اعدام میکردم. به مطهری هم گفتم با چندتا اعدام اینها ادب میشوند و چند سال بیمهایم.»
بعد از آزادی، انتظار داشت که بتواند با آموختههایش به هنر این سرزمین خدمت کند، اما به همه گفته بودند «نصرت کریمی نه!» حتی زمانی که «اصغر فرهادی» برای ساخت «جدایی نادر از سیمین» میخواست نقش پدر و پسر فیلم را به او و پسرش بابک بدهد، به او گفته بودند، «از بالا میگویند صلاح نیست!»
با حسرتی دیرین، از زبان مردی که عاشقانه سینما را دوست داشت میگوید: «همهجای دنیا اگر یک کسی پیدا شود که فیلمنامه بنویسد، کارگردانی کند و خودش هم نقش اول را بازی کند، میگویند خدا را شکر که ما هم یکی مثل چاپلین پیدا کردیم.... بله، میتوانستم سالی یک فیلم بسازم، هر کدامش که جایزه میبرد، افتخارش مال کی میشد؟ - مال ایران. آنقدر که جامعه و کشورم در اینباره ضرر کرد، من ضرر نکردم. من مجسمههایم را ساختم. شهرتم را هنوز دارم. مهر و محبت مردم را دارم.» و کارش شد پرورش کاکتوس در باغ کوچک حیاط خانه تبعیدیاش در وطن.
قصه ششم: مردی که «نصرت کریمی» شد
«من احساس میکنم در طول عمرم، رابطهام با آدمها جوری بوده که جهنمی نیستم.» این را نصرت کریمی در قصه آخرش میگوید؛ قصهای که وقتی به سر میآید، او هنوز سرزنده و سرحال است و در پاسخ به پرسش «از این همه فیلمبرداری خسته شدی»، میگوید: «محیط فیلمبرداری، محیطی است که برای من مثل ماهی است که استخری ببیند و بیفتد در آن. در محیط فیلمبرداری ولو اینکه خودم کارگردان و بازیگر نباشم، یک احساس خوشی به من دست میدهد. این محیط زندگی من است. من سینما را دوست دارم. عاشق سینما هستم.»
این نقطه از فیلم، جایی است که قصه اول از آن آغاز شده بود: «نصرت کریمی، نویسنده، کارگردان سینما، تئاتر، انیمیشنی و عروسکی، بازیگر، گریمور، دوبلور، مجسمهساز، استاد دانشگاه، و باغبان ایرانی است. او از سال ۱۳۵۷ اجازه تدریس، بازیگری در سینما و تئاتر و ساخت فیلم را ندارد.»
اما این فیلم، تمام قرن چهاردهم، قرن نصرت را، با همه حسرتها و آرزوها بازتاب میدهد: «هرکس این فیلم را ببیند، که تمام زندگیام را گفتم، مثل اینکه با من سراسر عمر زندگی کرده است، باعث شده این فیلم من را جاودانه کند. همه آدمهای دنیا دوست دارند جاودان شوند. من با این فیلم، دیگر هیچوقت نمیمیرم... اینجا باید یک تقلبی کنم و شعر فردوسی را عوض کنم: نمیرم از این پس که من زندهام، چو تخمِ مصور پراکندهام.»
و در نقطه پایانی این سفر یکصدساله، موسیقی و رقص پیروزی نصرت کریمی بر مرگ را که جمهوری اسلامی از انقلاب ۵۷ برایش میخواست، در کنار احمد شاملو میبینیم: «من اینجایی هستم. چراغم در این خانه میسوزد. آبم در این کوزه ایاز میخورد و نانم در این سفره است. اینجا به من با زبان خودم سلام میکنند...»
قصه صفرم: دیداری با مردی که کاراکتر هایش را میساخت
سال ۱۳۸۵ بود که نخستینبار نصرت کریمی را در کارگاهش دیدم. قرار بود برای ویژهنامه «ناصر تقوایی» یادداشتی بنویسد. وقتی به دیدارش رفتم، او را در حلقه مجسمهها و صورتکهایش دیدم که در اصل کاراکترهایی بودند که او میخواست آنها را بنویسد، فیلم و بازی کند. مردی با هزار چهره جامعه ایران، که وقتی به او نگاه میکردی، میتوانست جای هر کدام که میخواستی برایت حرف بزند. او یادداشت «دایی جان ناپلئون در چند روایت» را با دستخط خودش نوشته بود و در حلقه کاراکترهایش، مجسمهها و صورتکها، برایم خواند. آن یادداشت به همراه یادداشت «ایرج پزشکزاد»، «من و دایی جان و ناصر...»، که بخشی از آن را، پزشکزاد در همین مستند (قصه پنجم) هم میخواند، بهدلیل توقیف مجله «اهورا» که در آن زمان سردبیرش بودم، همزمان با تولد ناصر تقوایی در تیرماه ۱۳۹۲ در روزنامه «اعتماد» منتشر شد. تاجاییکه میدانم، آن سالها هنوز ترس و سانسور بر مطبوعات اجازه انتشار مطالبی از ایرج پزشکزاد و نصرت کریمی نمیداد، اما آن روز ۲۱ تیرماه، آن دو یادداشت برای نخستینبار در روزنامه اعتماد چاپ شدند. و حالا یک دهه بعد از آن، مستند «نصرت کریمی؛ هنرمند بودن در ایران» در یوتیوب منتشر شده است؛ جایی بدون مرز و سانسور برای بزرگداشت هنرمندی که تئاتر، سینما، مردم و سرزمینش را عاشقانه دوست میداشت.
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر