۵ماه از بزرگترین کشتار معترضان در تاریخ معاصر ایران میگذرد. در حالیکه ایران نیمی از سال ۲۰۲۶ را در خاموشی مطلق اینترنت بوده، هنوز اسامی جدیدی از کشتهشدههای دو شب ۱۸ و ۱۹دی و شهادتنامههایی از آن دیماه خونین به جهان بیرون از ایران درز میکند.
این گزارش روایت «دانیال (محمد) عیوضی» است، جوانی ۲۶ساله اهل باغملک که در یک کافهرستوران در اهواز کار میکرد و در پی هجوم ماموران برای بازداشتش در سیزدهم دیماه به آبادان رفت. هفدهم، هجدهم و نوزدهم دی۱۴۰۴ در آبادان به خیابان رفت و شب نوزدهم، همزمان با حضور گستردهتر مردم و سرکوب خشنتر و کشتار شهروندان در خیابانها، ۱۶۰ ساچمه بر بدنش نشست؛ ساچمههایی در تمام بدن، از سر تا به پا.
خونریزی دانیال بهحدی بود که مردم او را به بیمارستان رساندند و در حالیکه کادر درمان مشغول درمان او بود، سه ماشین پر از مامور مسلح به بیمارستان آمدند. نهایتا موفق شد با کمک یک پرستار از بیمارستان فرار کند؛ پرستاری که میگوید شنیده بازداشت شده و نمیداند چه بر سرش آمده است.
دانیال اکنون در کشور دیگری است و میگوید آرزویش این است که روزی ایران را آزاد ببیند: «هیچی برای خودم نمیخواهم. فقط روزی برسد که ایران را آزاد ببینم.»
***
آمده بودند من را ببرند، نبودم، میخواستند برادرم را ببرند
دانیال عیوضی، اهل باغملک است، شهرستانی در استان خوزستان، در نزدیکی ایذه، شهر «کیان پیرفلک». پیش از اینکه نوزدهم دیماه در آبادان گلوله بخورد، در یک کافهرستوران در اهواز کار میکرد. پیش از آن هم بازیگر تئاتر بود. اما بهخاطر حضور در اعتراضات «زن زندگی آزادی»، به خصوص اعتراضات ۲۴، ۲۵ و ۲۶ آبان ۱۴۰۱ در ایذه از ادامه کار هنریاش بازمانده بود. اداره ارشاد خوزستان تمامی کارتهای هنریاش را باطل کرده و بیمه هنرمندانش را هم لغو کرده بود.
بهخاطر اعتراض به این ممنوعیتها در سال ۱۴۰۲، بازداشت شد و چون در شبکههای اجتماعی فعال بود، سیزدهم دی۱۴۰۴، وقتی شعلههای اعتراضات دیماه در شهرهای مختلف داشت روشن میشد، برای بازداشتش آمدند: «من از اهواز آمده بودم باغملک و چهار پنج ساعتی بود که مغازه برادرم بودم. از مغازه زدم بیرون و رفتم سمت آرایشگاه که نیروهای اداره اطلاعات خوزستان که از اهواز آمده بودند باغملک برای دستگیری من، ریختند مغازه برادرم. گفته بودند آمده باغملک اعتراضات راه بیاندازد. چون من نبودم برادرم را میخواستند بازداشت کنند که مردم نگذاشتند.»
بعد از آن، دانیال فراری میشود، میرود آبادان و شبهای هفدهم، هجدهم و نوزدهم را در آبادان به خیابان میرود: «آبادان هفدهم هم شلوغ شده بود. اعتراضات بهصورت مسالمتآمیز و بدون خشونت در آبادان بود. فقط مردم شعار میدادند. نه جایی آتش زدند، نه خرابکاری کردند. اصلا چنین چیزی نبود در آبادان، چیزی که من به چشم دیدم. در شب هفدهم و هجدهم، بیشتر گاز اشکآور میزدند. سمت مردم و ساچمه میزدند، ولی شب نوزدهم خشونتشان خیلی زیاد شد. حتی خانواده توی خیابان بود. طرف دست زن و بچهاش را گرفته بود و عبوری داشتند از خیابان رد میشدند با تیر میزدندشان. خانواده مثلا پدری با دو بچه دختر هشت-نُهساله را دیدم سمت خانه میرفت و مامورها که با موتور رد میشدند، میزدند. هر که را توی خیابان میدیدند میزدند. شروع میکردند شلیک کردن. خیلی بیرحمانه بود.»
به گفته او، اعتراضات در استان خوزستان با وجود حضور گروههای مختلف اتنیکی، بسیار منسجم بوده و «مردم همه شعار آزادی سر میدادند، شعار جاوید شاه سر میدادند.»
سه ماشین پر از مامور به بیمارستان آمدند
حدود ساعت ۱۰شب ۱۹دیماه۱۴۰۴، دانیال در خیابان، دختر معترضی را میبیند که به او ساچمه زدهاند، میخواسته برای کمک برود که یک آن چشمهایش سیاهی میرود و بر زمین میافتد؛ سرکوبگران از پشت سر او را هدف گرفته بودند. به گفته خودش حدودا ۱۶۰ساچمه در سر، گردن، کمر، هر دو دست و پاهای او هست. دو انگشت دست او بیحس شده و انجام کارهای روزمره برایش این روزها دشوار است.
دانیال به هر زحمتی بوده اما از زمین بلند میشود. میبیند که ماموران دختر زخمی را دارند کتک میزنند: «داشتند با اینکه ساچمه خورده بود، میزدندش. تعداد مامورها زیاد بود و نتوانستم آنجا بمانم. یک لحظه بلند شدم و فرار کردم سمت یک فرعی، کوچه بود. زمانیکه وارد کوچه شدم، بهم شلیک کردند. دقیقا در صدم ثانیه اگر دیرتر جنبیده بودم گلولههای جنگی بهم خورده بود.»
دانیال از مهلکه جان بهدر میبرد. ماموران به سمت پنجرههایی که کسی مخفیانه مشغول رویت جنایتهایشان بود، شلیک میکردند. در ساختمانها اما اغلب باز بوده تا زخمیها و جوانهایی که جان از مهلکه خیابان بهدر برده بودند، پناه بگیرند. او وارد ساختمانی میشود و ساکنان او را پناه میدهند: «زمانیکه دیدند سر تا پایم خون است (ناشی از شلیک گلولههای ساچمهای)، من را بردند داخل. یک نفر داخل آن ساختمان بود که گفت پرستار است و یکی دو تا از ساچمهها را درآورد ولی شدت خونریزیام خیلی زیاد بود برای همین من را بردند بیمارستان.»
دانیال میگوید که وقتی در بیمارستان بوده، سه ماشین پر از مامور مسلح وارد بیمارستان میشوند. با اینحال، کادر درمان همچنان به درمان او ادامه میدهند.
در نهایت، دو فردی که دانیال را به بیمارستان برده بودند، بازداشت میشوند. کادر درمان موفق میشوند او را فراری بدهند ولی او بعدا میشنود که پرستاری که در اتاق عمل سرپایی او را درمان میکرده، بازداشت شده: «متاسفانه هیچ خبری از او ندارم و نمیدانم چه بلایی سرش آمده.»
در اعتراضات دیماه بارها تصاویر و ویدیوهایی از حمله ماموران امنیتی به بیمارستانها منتشر شد، معروفترین این تصاویر مربوط به حمله ماموران سرکوب به بیمارستان «امام خمینی» شهر ایلام است. در اولین تصاویری که «وحید آنلاین» از پیکرهای معترضان غرق در خون و پیچیده در کاورهای سیاهرنگ سازمان بهشتزهرا بهدست آورد و منتشر کرده نیز تصاویری از جوانانی دیده میشود که با تجهیزات بیمارستانی، مانند برچسبهای احیا یا نظارت کردن ضربان قلب یا سُند مثانه، گلولهای در پیشانی یا قفسه سینهشان نشسته است. در گزارشهای نهادهای حقوقبشری نیز بارها بازداشت و بیخبری از پزشکان و کادر درمانی که به مجروحان کمک میکردند، مخابره شده است. ایرانوایر اخیرا بهصورت اختصاصی به اطلاعاتی دست یافته که نشان میدهد نیمی از کادر درمان بازداشتشده در زمان اعتراضات دیماه، آزاد نشدهاند.
دانیال با گفتن اینکه آمده بودند یا او را با خود ببرند یا به او «تیر خلاص» بزنند، میگوید که نیمهشب دو زن او را در کوچه پسکوچههای اطراف بیمارستان سوار میکنند و به مکان امنی میرسانند: «خونریزیام ادامه داشت. مجبور شدم بروم اهواز ولی وضع بیمارستانهای اهواز هم بدتر از آبادان بود. خونریزی داشتم اما هر طور بود با قرص و آنتی بیوتیک تحمل کردم.»
او به تحت مراقبت بودن منزل پدر و مادر و محل کارش نیز اشاره میکند. از فشارها بر همکاران و خانوادهاش میگوید و اینکه نهایتا ناچار میشود در یک روستا هفتهها مخفیانه زندگی کند تا بالاخره ایران را ترک میکند: «همهجا تحت مراقبت بود. نه با خانواده ارتباط داشتم و ۴۰-۵۰ روز در یک روستای خالی از سکنه ماندم. در این مدت چندینبار از طرف دوستان بهم گفتند که دنبال این هستند که همکاری با موساد به من ببندند. خانوادهام را تحت فشار گذاشتند. من هم به اجبار ایران را ترک کردم.»
آرزویم آزادی ایران است
در طول گفتوگو چندینبار مکثهای طولانی میکند. معلوم است سعی دارد بغضش را فرو ببلعد. به اینجای حرفهایش که میرسد مکث طولانیتر میشود و صدایش میلرزد: «شب اول مامورها با سنگ و ساچمه میزدند. ساچمهها خیلی کمتر بود ولی ۱۸ و ۱۹دی بعد از فراخوان، به بچه هفت-هشتساله هم رحم نمیکردند. تیر میزدند، با موتور مردم را زیر میگرفتند. توی خیابان هر آدمی که میدیدند را یا با تیر میزدند یا گروهی به او حمله میکردند. یا سوار ماشین میکردند و میبردند. چیزی به اسم رحم نداشتند. انگار ذات ایرانی داخل وجودشان نبود. چون یک ایرانی از نظر من نمیتواند هممیهن خودش را اینطوری به رگبار و گلوله ببندد و با موتور و ماشین زیرش بزند. از نظر من انسان نبودند و بویی از انسانیت نبرده بودند. آن سهشب، مخصوصا دو شب آخر واقعا وحشتناک بود.»
آه عمیقی میکشد و ادامه میدهد: «چیزهایی به چشم دیدیم که اصلا آدم نمیتواند بیان کند. باید آن لحظه آنجا بود تا بفهمی چه چیزهای اتفاق افتاد. من دختری را دیدم که توی گلویش ساچمه زده بودند. توی صورتش ساچمه خورده بود. زیباییاش را کلا گرفته بودند. تمام صورتش شده بود ساچمه. گردن و گلویش کلا ساچمه شده بود. نفس نمیتوانست بکشد.»
آه میکشد و میگوید: «در این مدت ما مردمی که داخل ایران بودیم میگفتیم ممنون ایرانیهایی هستیم که خارج از کشور هستند و توانستند صدای مایی باشند که داخل ایران بودیم.»
هنوز از درمان برای دانیال خبری نیست. زندگی در شرایط سخت، غربت و تنهایی و با ۱۶۰ساچمه که زندگی را برایش مختل کرده هم کار سادهای نیست: «متاسفانه هنوز تحت درمان رسمی قرار نگرفتم. هنوز توی سرم ساچمه است. کمرم و دستم پر از ساچمه است و دو تا از انگشتهای دستم بهخاطر ساچمهها بیحس شدند. ما فقط امیدواریم روزی برسد که ایران آزاد شود. مردم ایران لایق آن زندگی هستند که میخواهند. مردم ایران لایق بهترینها هستند.»
از بخش پاسخگویی دیدن کنید
در این بخش ایران وایر میتوانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راهاندازی کنید
ثبت نظر