close button
آیا می‌خواهید به نسخه سبک ایران‌وایر بروید؟
به نظر می‌رسد برای بارگذاری محتوای این صفحه مشکل دارید. برای رفع آن به نسخه سبک ایران‌وایر بروید.
اخبار

گروه «همگرایی بحران»: تنها راه‌ تغییر واقعی، عبور کامل از نظام است

۱ مرداد ۱۴۰۴
گروه «همگرایی بحران»: تنها راه‌ تغییر واقعی، عبور کامل از نظام است
گروه «همگرایی بحران»: تنها راه‌ تغییر واقعی، عبور کامل از نظام است

گروه «همگرایی بحران» در متنی با عنوان «تزهایی درباره وضعیت ناممکن کنونی و راه برون‌رفت از آن»، با تاکید بر ناتوانی جمهوری اسلامی در حل بحران‌های مزمن کشور، خواستار عبور از ساختار کنونی و شکل‌گیری نیرویی بدیل و مستقل برای آینده‌ای عادلانه، دموکراتیک و پایدار شده است.

این گروه پس از جنگ ۱۲ روزه ایران واسراییل و در واکنش به صف‌بندی‌های فضای سیاسی ایران، از ترکیب نیروهای چپ و راست میانه تشکیل شده است.

در متن گروه «همگرایی بحران»، جمهوری اسلامی نه یک ساختار اصلاح پذیر، بلکه نظامی "ذاتا بحران‌زا در وضعیت ناممکن" معرفی شده است که هر راهکار یا کنش آن برای کنترل وضعیت یا دفع یک تهدید، تهدید وجودی جدیدی را متوجه این نظام سیاسی خواهد کرد.این گروه می‌افزاید:: “جمهوری اسلامی شکست خورده، اما هنوز فرو نریخته است. علت این شکاف، نه استحکام آن، بلکه فقدان ظرفیت سازی برای اداره کشور در قالب ساز و کارهایی متشکل از نهادهای کارشناسی تکنوکرات در همکاری با احزاب و تشکل‌های سیاسی با پایگاه‌های اجتماعی متنوع کاملا مشهود است. “

گروه همگرایی بحران راه حل عبور از بن بست سیاسی کنونی را ایجاد یک نیروی سوم سیاسی می داند از تجمیع نیروهای سطوح میانی شامل "گروههای سیاسی مردم پایه برآمده از انقلاب زن، زندگی، آزادی"، "تشکل های صنفی، کارگری و دانشجویی" و "نهادهای جنبش دادخواهی" در قابل یک سازمان سیاسی با مطالبات مشخص بوجود بیاید و حلقه های میانی سیاست ورزی در داخل و خارج ایران را در قالب یک تشکیلات جوان " سوسیال‌دموکرات که حقوق فردی، بازار آزادِ کنترل‌شده و دموکراسی لیبرال را در هم می‌آمیزد" سازماندهی کند.

این گروه، با مرور تجربه انقلاب ۵۷، تاکید می‌کند که «تغییر واقعی نیازمند طرح و راهی بدیل است» و بدون پروژه‌ای روشن و عملی برای آینده، صرف فروپاشی نظم موجود، خود می‌تواند به فاجعه‌ای دیگر بینجامد. 

در پایان این متن آمده است که این گروه، خود را در آغاز راه می‌داند و تلاش دارد در گفت‌وگو با دیگر نیروهای تغییرخواه، برای عبور از وضعیت فعلی و شکل‌دهی به بدیلی دموکراتیک، منصفانه و پایدار، گام‌های عملی‌تری بردارد.

متن کامل «تزهایی درباره وضعیت ناممکن کنونی و راه برون‌رفت از آن» به این شرح است:

تحلیل و راهکار گروه همگرایی بحران*

۱. هر نوع اقدام و راهبردی برای آینده ایران ناگزیر باید از تحلیل مشخصِ وضعیت پساجنگ آغاز شود و با صراحت برای عموم مردم توضیح دهد که ما اکنون دقیقاً در کجا ایستاده‌ایم. جمهوری اسلامی ایران امروز در وضعیتی قرار دارد که می‌توان آن را «وضعیت ناممکن» نامید. به این معنا که هر راهکار یا کنشی از جانب جمهوری اسلامی برای کنترل وضعیت یا دفع یک تهدید، تهدید وجودی جدیدی را متوجه این نظام سیاسی خواهد کرد.

۲.  با وجود تلاش جمهوری اسلامی برای انکار، ایجاد سردرگمی و پنهان‌کاری درباره شکست نظامی اخیر خود، حقیقت انکارناپذیر اینست: حاکمیتی که آسمان خود را از دست داده، دیگر بر زمین نیز فرمان نمی‌راند. وقتی وزیر خارجه‌ دولتی برای عبور از آسمان کشور، از قدرتی بیگانه اجازه می‌طلبد، باید پذیرفت که حاکمیت ملی عملاً پایان یافته است.

۳. جمهوری اسلامی شکست خورده، اما هنوز فرو نریخته است. علت این شکاف، نه استحکام آن، بلکه فقدان بدیلی است که بتواند حامل نظم نوین سیاسی باشد. و مهمتر از آن فقدان ظرفیت سازی برای اداره کشور در قالب ساز و کارهایی متشکل از نهادهای کارشناسی تکنوکرات در همکاری با احزاب و تشکل‌های سیاسی با پایگاه‌های اجتماعی متنوع کاملا مشهود است. ما گروه همگرایی بحران برای پرکردن بخشی از این خلاء به روشی متفاوت با روشهای آزموده ی قبلی پیش قدم شده ایم.

۴. شکست نظام سیاسی زمانی رسمی می‌شود که یک آلترناتیو، نه در شعار بلکه در نهاد، نظم، و ظرفیت حکمرانی، قد برافرازد. حقیقت آن است که سطح فعالیت اپوزیسیون ایران هیچ تناسبی با فوریت و وخامت شرایط کنونی ندارد. ریشه‌ی این ناکارآمدی را باید در فقدان بینش استراتژیک در بالاترین سطوح تشکل‌های سنتی اپوزیسیون جست‌وجو کرد. در حالی که وضعیت کشور نیازمند اقدامات جدی و هدفمند است، این جریان‌ها همچنان درگیر نشست‌های بی‌حاصل و کارزارهای انفعالی‌اند؛ بدون آن‌که کوچک‌ترین تلاشی برای شکل‌دادن به نهادهای اساسی و پیش‌نیازهای عبور از یک نظام سیاسی به نظامی دیگر ــ از جمله ایجاد دولتی در تبعید و نهادهای مرتبط با دولت‌سازی ــ حتی با نیروهای همسو و هم‌گرای خود آغاز کرده باشند.

به بیان دیگر، آنان همچنان در سودای وحدتی آرمانی و دست‌نیافتنی هستند و با تکرار روش‌هایی که پیش‌تر آزموده و ناکام مانده‌اند، از ورود به عرصه‌ی سیاست عملی و ساخت ظرفیت‌های نهادی و بوروکراتیک لازم برای حکمرانی فاصله دارند.

۵.  حقیقت این است که فرایند براندازی نرم جمهوری اسلامی مدتهاست که با موفقیت به پایان رسیده است. اما براندازی سخت این حکومت که نیازمند ساز و کارها و نهادهای ویژه سیاسی، اقتصادی، نظامی و اجرایی است دقیقا به دلیل فقدان این سازو کارها و نهادها موفق نشده است و عملا وضعیتی ناممکن را در جبهه مخالفان حکومت نیز پدید آورده است. به این معنا که فشار مخالفان برای براندازی از طریق بسیج عمومی به دلیل فقدان ساز و کارهای ضروری براندازی سخت، پاسخی مثبت از سوی جامعه دریافت نمی کند و در عمل به تضعیف جایگاه مخالفان در جامعه و تقویت موقت استحکامات سرکوب می انجامد. در آنسوی دیگر، قدرتهای خارجی متخاصم با رژیم در ایران، دقیقا به نگرانی از هرج و مرج ناشی از فقدان ساز و کارهای فراگیر براندازی سخت، هر بار جمهوری اسلامی را در لبه پرتگاه سقوط نجات می دهند.

۶.  ما، گروه همگرایی بحران، معتقدیم بن بست سیاسی کنونی مولود پنج دلیل اصلی است:

الف: جمهوری اسلامی امکان شکل‌گیری احزاب و سازمان‌های سیاسی را به‌طور کامل از میان برده و درنتیجه، عملاً امکان سیاست‌ورزی مدرن را از مردم ایران سلب کرده است. چرا که در عصر مدرن، مداخله‌ی مؤثر در معادلات قدرت بدون وجود تحزب، درعمل ناممکن است.آنچه امروز در ایران به‌عنوان «حزب» شناخته می‌شود، چیزی نیست جز بازتولید جمهوری اسلامی در قالب‌هایی کوچک و بزرگ، صرفاً برای ایجاد توهم حیات سیاسی در جامعه.

نابودی احزاب ریشه‌دار و قدیمی و تهی‌سازی فضای عمومی از سیاست‌ورزی مدرن، با سرایت دادن فرهنگ بیمار بی‌اعتمادی به احزاب و سازمان‌های سیاسی همراه بوده است؛ تا جایی که «عدم تعلق به هیچ حزب یا سازمان سیاسی» به یک ارزش بدل شده است.

در چنین شرایطی، جمهوری اسلامی حتی نیروهای اجتماعی سازمان‌یافته در قالب تشکل‌های مدنی را—که از پتانسیل بالای تولید قدرت برخوردارند—نه‌تنها به مثابه ی سازمانهای سیاسی مخالف خود سرکوب می‌کند، بلکه آن‌ها را از اتصال به ظرفیت‌هایی که می‌توانند به تولید قدرت سیاسی منجر شوند نیز محروم می‌سازد.

ما آمده‌ایم تا بلاهت جمله‌ی «من به هیچ گروه، دسته یا حزبی تعلق ندارم» را برملا کنیم و تأکید کنیم: بدون تحزب، بدون سازمان‌دهی، و بدون تولید قدرت سیاسی، نه می‌توان از سد جمهوری اسلامی عبور کرد، و نه می‌توان در برابر خیزش نیروهای غیردموکراتیک و اقتدارگرا در فردای جمهوری اسلامی ایستادگی نمود.

ب: از میان رفتن سابقه‌ی ارزشمند تحزب—دست‌کم در مرکز ایران و در طی چهار دهه‌ی گذشته—به شکل‌گیری گروه‌های سیاسی‌ای انجامیده است که با تکیه بر ادعاهای غیرقابل سنجشِ حمایت مردمی یا داعیه‌ی نمایندگی یک الگوی سیاسی خاص، نوعی «شبه‌سیاست» را ترویج می‌کنند.در این چارچوب، تعامل با سایر گروه‌های سیاسی نه بر اساس منافع گروه‌های اجتماعیِ نمایندگی‌شده، بلکه بر مبنای باورها و نظام‌های ارزشی آشتی‌ناپذیرِ خودشان دنبال می‌شود.این شبه سیاست فرقه‌گرایانه، برآمده از ویروسی است که حکومت اسلامی از آغاز پیدایش خود، در قالب گفتمان «سیاستِ آشتی‌ناپذیر با غرب»، به فضای سیاسی ایران تزریق کرده است—در حالی که خود، از آغاز تا امروز، به‌کلی از تبعات آن مصون مانده است.

ج: این گروه‌ها در حالی بر طبلِ آشتی‌ناپذیری در منازعات سیاسی می‌کوبند که هم‌زمان مدعی هدایت اکثریت جامعه به‌سوی الگوی سیاسی مطلوب خود نیز هستند. نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیر این وضعیت آن است که ناچار می‌شوند یکدیگر را به «اقلیتی کم‌اهمیت» بودن متهم کنند.در همین حال، جمهوری اسلامی—که خود مبتکر ویروس بنیادگرایی و گفتمان آشتی‌ناپذیر در سیاست ایران بوده—به اقتضای منافعش، همواره با هر گروه یا دولتی وارد مذاکره و معامله شده است.

د. در فقدان فضای تحزب مدرن، دو جریان سیاسی سنتی—که هر یک خود را نماینده‌ی تام‌الاختیارِ یک الگوی سیاسی (جمهوری یا پادشاهی) می‌دانند—با اطمینانی کامل بر این باورند که، به‌دلیل نبود احزاب متنوع، ریشه‌دار، منضبط، برنامه‌مند و دارای منابع مالی قابل‌توجه، تنها گزینه‌های ناگزیر برای گذار از جمهوری اسلامی‌اند و صرف‌نظر از چگونگی سقوط این نظام، سهمی تضمین‌شده در قدرت آینده خواهند داشت.همین تصور موجب شده است که تمرکز خود را نه بر سرنگونی جمهوری اسلامی و چگونگی تحقق آن، بلکه بر ابزارها و شیوه‌های کسب قدرت در فردای پس از آن معطوف کنند.در چنین وضعیتی، برخی منتظر مردم مانده‌اند تا کار را برایشان تمام کنند، و برخی دیگر چشم‌به‌راه مداخله‌ی قدرت‌های خارجی‌اند.به بیان دیگر، این نیروها بدون مشارکت جدی در فرآیندِ سرنگونی جمهوری اسلامی، سودای ایفای نقش در فردای پس از سقوط را در سر می‌پرورانند.این، شاید مهم‌ترین بحرانی است که در عمل، به تداوم عمر جمهوری اسلامی—با وجود عبور از عمیق‌ترین بحران‌های وجودی‌اش—کمک کرده است؛ چرا که تنها شانس این نیروها برای تضمین سهمی از قدرت در آینده، در عدم شکل‌گیری جریان‌ها و تشکل‌های سیاسی نیرومند و جدید نهفته است.در نتیجه، ماهیت کنونی این نیروها—به‌جای آن‌که محرکی برای گذار دموکراتیک باشند—به مانعی برای تکثر سیاسی و شکل‌گیری فرآیندهای واقعی انتقال قدرت تبدیل شده است.

ه. نیروهایی که در حلقه‌های میانی قرار دارند، به دلایلی که پیش‌تر اشاره شد، تاکنون نتوانسته‌اند عاملیت خود را در قالبی سیاسی تجمیع و متشکل کنند؛ عاملیتی که در وهله‌ی نخست بتواند انجماد سیاسی حاکم میان دو جریان سنتی و فرسوده را بشکند، و در وهله‌ی دوم، تضمینی برای پیگیری و تحقق مطالبات مشخص آنان در فردای پس از جمهوری اسلامی فراهم آورد—آن هم از رهگذر قدرتی که از سازمان‌یافتگی و انسجام‌شان برخاسته باشد.

به‌بیان دیگر، این نیروهای میانی، بی‌اعتنا به جایگاه، برنامه و اهداف دو جریان سنتی، تنها به انتقاد یا قهر از یکی یا هر دوی آن‌ها بسنده کرده‌اند؛ در حالی که در عرصه‌ی سیاست، بدون تولید و تجمیع قدرت، نمی‌توان با نیروهای صاحب قدرت یا مدعی قدرت وارد تعامل مؤثر شد.

تجمیع این نیروها و تشویق آن‌ها به متشکل شدن در قالب یک سازمان یا حزب سیاسی، هدف اصلی «گروه همگرایی بحران» است—حزبی که از جنسی کاملاً متفاوت با دو جریان فرسوده و سالخورده‌ی موجود خواهد بود، بی‌آن‌که در پی حذف یا جایگزینی هیچ‌یک از آن‌ها باشد.

و. در حالی‌که بخشی از جامعه و نیروهای سیاسی بر این باورند که رهبری انقلاب باید در داخل کشور شکل بگیرد، واقعیت آن است که چنین رهبری‌ای مستلزم وجود یک سازمان سیاسی منسجم، منضبط و قدرتمند است—و شکل‌گیری چنین تشکیلاتی در داخل کشور، با توجه به سرکوب ساختاری، عملاً ناممکن است.

در این وضعیت، از یک سو نیروهای داخل کشور هنوز نتوانسته‌اند حتی به آن بخش از بدنه‌ی عمیقا وفادار خود در خارج از کشور اعتماد کنند تا سازوکاری سیاسی و تشکیلاتی را پایه‌ریزی کنند که بتواند هدایت بخشی از انقلاب را، بر اساس نقشه‌راهی ترسیم‌شده از درون، برعهده گیرد.از سوی دیگر، چهره‌های سیاسی داخل همچنان از پذیرش نقش رهبری طفره می‌روند و سرمایه‌ی سیاسی و دامنه‌ی عمل آنان از سطح کنشگری فردی فراتر نمی‌رود.در این میان، نیروهای خارج از کشور نیز تا کنون نتوانسته‌اند این چهره‌ها را متقاعد کنند تا نقش خود را در فرآیند رهبری بازتعریف کنند و به مرحله‌ای فعال‌تر و راهبردی‌تر وارد شوند.

ز. در نهایت، اغلب نیروهای سیاسی معطوف به مرکز، بی‌توجه به وزن واقعی خود در سپهر سیاسی ایران، می‌کوشند در هیئت یک آلترناتیو برای کنترل دوران گذار ظاهر شوند؛ در حالی‌که فاقد هرگونه ارتباط ارگانیک با بدنه‌ی اجتماعی‌ای هستند که مدعی رهبری آن‌اند.

هم‌زمان، در فضای سیاسی کنونی، احزابی که بتوانند—در مقیاسی محدود اما قابل سنجش و راستی‌آزمایی—بخش‌هایی از جامعه را به واسطه‌ی پیگیری مطالبات مشخص و ملموس نمایندگی کنند، عملاً وجود ندارند.

«گروه همگرایی بحران» در پی آن است که این خلأ را با ایجاد جایگاهی سیاسی مبتنی بر سازمان‌یافتگی، مطالبه‌محوری و اتصال واقعی میان سطوح میانی گروه‌های سیاسی، تشکل‌های سندیکایی و جامعه مدنی پر کند؛ اما این جایگاه نه به‌منظور رهبری گذار یا انقلاب، بلکه به‌منظور همکاری با سایر نیروها در چارچوب تعامل مبتنی بر منافع نیروهایی است که نمایندگی می‌کند. هدف نهایی این گروه، پیشبرد مطالبات مشخصی برای گروههای مشخصی از جامعه است که احقاق آن‌ها مستلزم سقوط جمهوری اسلامی و جلوگیری از بازگشت فرایندهای غیردموکراتیک و تبعیض‌آمیز است.

این جایگاه سیاسی پاسخ ما به غافلگیر شدن مکرر اپوزیسیون به واسطه ی تمرکز بر اقدامات اضطراری است که بلافاصله پس از فروکش کردن اوضاع متوقف می شود. این پروژه ایست میان مدت که اهدافی بلند مدت را فارغ از هر رخداد ویژه و اضطراری دنبال می کند تا زمینه را برای یک ساز و کار سیاسی پایدار آماده کند. 

۷. ما بر این باوریم که تجمیع حلقه‌های میانی—که امروز در سه ضلع پراکنده‌اند—ذیل یک هویت سیاسی منسجم، نه‌تنها می‌تواند بن‌بست سیاسی کنونی را بشکند، بلکه قادر است در بخشی از چهره‌های سیاسی داخل کشور نیز انگیزه‌ای برای پذیرش نقشی پررنگ‌تر ایجاد کند.در نهایت، این فرآیند می‌تواند نیرویی بیافریند که اگرچه سودای تبدیل شدن به یک آلترناتیو یگانه را ندارد، اما توان آن را دارد که نقشی مستقیم، همدلانه و مؤثر در شکل‌گیری و ماهیت آن آلترناتیو ایفا کند.

این سه ضلع عبارت‌اند از:

گروه‌های سیاسی مردم‌پایه‌ی سطوح میانی که در جریان خیزش «زن، زندگی، آزادی» پدیدار شدند و توانایی خود را در شبکه‌سازی و کنش‌گری اجتماعی به‌خوبی نشان داده‌اند؛اتحادیه‌های کارگری، تشکل‌های صنفی و دانشجویی که در فقدان تحزب رسمی در داخل کشور، بار حفظ و ارتقای دانش و مهارت‌های سازماندهی و کار تشکیلاتی را طی چهار دهه بر دوش کشیده‌اند و از بدنه‌ی اجتماعی قابل توجهی نیز برخوردارند؛نهادهای جنبش دادخواهی که توان خود را در بسیج اجتماعی و به‌صحنه آوردن مردم اثبات کرده‌اند و از پشتوانه‌ای ارزشمند در میان نهادهای حقوق بشری و جامعه‌ی مدنی برخوردارند.

تجمیع این سه ضلع در قالب یک تشکیلات سیاسی واحد—تشکیلاتی که هدف خود را پیگیری مطالبات مشخص این سه جریان قرار دهد—می‌تواند نیرویی سیاسی پدید آورد که، هرچند در گام نخست قدرتی تعیین‌کننده نخواهد داشت، اما از ظرفیت و استعداد بالایی برای همکاری و اتصال با مهم‌ترین نیروهای متشکل در جغرافیای سیاسی ایران، یعنی احزاب فعال در مناطق بیرون از مرکز (به ویژه احزاب کرد)، برخوردار است.

احزاب متشکل در مناطق بیرون از مرکز—از جمله در کردستان، بلوچستان، خوزستان و آذربایجان—اصولاً برای همکاری با نیروهای سنتیِ برآمده در مرکز با موانع و دشواری‌های بیشتری مواجه‌اند.در این میان، شکل‌گیری نیرویی مترقی، متکثر و واقع‌گرا در مرکز که تعامل با این احزاب را مشروط به باورهای ایدئولوژیک و اعتقادی نمی‌سازد، یا انتظار حل شدن این احزاب در نیروی مرکز را ندارد، بلکه در پی برقراری ارتباطی استراتژیک بر پایه‌ی احترام متقابل و در چارچوب منافع مشترک است، می‌تواند به‌مثابه ظهور یک متحد استراتژیک برای این احزاب در مرکز عمل کند.

۸. ما خلأ یک تشکیلات سیاسی فراگیر در میانه‌ی سپهر سیاسی ایران را به‌شدت احساس می‌کنیم—تشکیلاتی که بتواند نمایندگی بخش‌های متنوعی از نیروهای چپ و راست میانه را بر عهده گیرد و پایه‌های تشکیل یک اپوزیسیون نوین را بنا گذارد؛ اپوزیسیونی که نسلی جوان و نیروی محرکه‌ی انقلاب «زن، زندگی، آزادی» در مرکز رهبری آن باشد.

این تشکیلات باید بتواند نماینده‌ی آن بخش‌هایی از جامعه مدنی باشد که امروز در قالب شبکه‌های زنان، سندیکاهای معلمان و کارگران، معدود تشکل‌های دانشجویی، جامعه‌ی دادخواهان، روشنفکران مستقل و مجموعه‌ی نیروهای دموکراسی‌خواهی فعال‌اند—نیروهایی که هیچ‌یک از دو طیف سنتی و فرسوده‌ی اپوزیسیون ایران آنان را با حفظ استقلال و هویت مدنی شان نمایندگی نمی کنند.

این تشکیلات، در عین ایفای نقش نمایندگی سیاسی، قصد ندارد این نیروها را از جایگاه مدنی‌شان تهی کند یا در خود حل نماید؛ بلکه می‌کوشد آن‌ها را به‌عنوان بخش‌هایی مستقل از جامعه، در قالب همکاری‌ای برابر و هدف‌مند، صاحب سازوکاری مشخص در معادلات کلان سیاسی کند.

۹. ما معتقدیم در شرایط کنونی، موقعیت سیاسی و نظامی ایران شاید نه مشابه لحظه نهایی سقوط رژیم بعث در عراق در سال ۲۰۰۳، بلکه نزدیک‌تر به وضعیت عراق در سال ۱۹۹۰ باشد؛ زمانی که ساختار قدرت در حال فرسایش و فروپاشی بود، اما اپوزیسیون آمادگی لازم برای مدیریت این وضعیت را نداشت و در نتیجه، شرایط عینی به سوی سرکوب‌های گسترده و ویرانگر پیش رفت.

با این حال، این مقایسه به این معنا نیست که ایران نیز برای تجربه‌ی یک تغییر سیستماتیک به همان فاصله زمانی طولانی از ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۳ نیاز دارد. دقیقاً برعکس، سیاست‌های ویرانگر و تغییرناپذیر جمهوری اسلامی از یک‌سو، و وضعیت پرتنش میان اسرائیل و جمهوری اسلامی در ماه‌های آینده و نیز عدم تمایل آمریکا برای روش‌های کلاسیک تغییر رژیم، آن موقعیت ناممکن را برای جمهوری اسلامی ترسیم کرده است که در آن یا به واسطه جنگ یا به واسطه تسلیم و استحاله، در نهایت به سمت فروپاشی نهادی یا ایدئولوژیک پیش خواهد رفت. البته نه با آن سرعت افسانه‌ای که رویا فروشان وعده‌اش را می‌دهند و نه با آن تضمین دموکراتیکی که بی‌برنامه‌گان وعده‌اش را می‌دهند. در این میان، تنها امید برای تغییری که در آن احتمال حصول آینده‌ای روشن وجود داشته باشد، از مسیر انقلابی می‌گذرد که از نگرانی وقوع دو احتمال قبلی به گونه‌ای استراتژیک برای پیروزی بهره ببرد.

۱۰. در وضعیت کنونی، نه مجال خیال‌پردازی درباره سقوط ناگهانی است و نه فرصت استمرار بی‌عملی. آن‌کس که در این لحظه از استراتژی تهی است، ابزار تداوم وضع موجود است. در این شرایط، بزرگ‌ترین نگرانی ما خطر بالکانیزه شدن ایران است؛ خطری جدی که می‌تواند پیامدِ مستقیمِ تهدیدهای نوظهور خارجی در پی فروپاشی توان نظامی و حاکمیت سرزمینی کشور باشد؛ وضعیتی که خود حاصل ماجراجویی‌های توسعه‌طلبانه و نافرجام جمهوری اسلامی است. همچنین، این خطر ممکن است در پیِ شکل‌گیری یک بدیل غیردموکراتیک، غیرفراگیر و وابسته به‌جای جمهوری اسلامی پدید آید.

۱۱. با این حال، در این مسیر یک عامل غایب اما تعیین‌کننده وجود دارد: نقش‌آفرینی ایرانیان؛ امری که تنها از رهگذر یک سازوکار سیاسی متشکل ممکن است—چیزی که اپوزیسیون کنونی ایران از آن بی‌بهره است.اگر جامعه در این شرایط از ظرفیت‌های موجود برای تشکل‌سازی و سازمان‌یابی بهره نگیرد، لحظه‌ی فروپاشی می‌تواند هم مردم و هم حاکمیت را به‌طور هم‌زمان غافلگیر کند—و پیامدهای چنین غافلگیری‌ای می‌تواند فاجعه‌بار باشد.

۱۲. هر تجربه ای از تشکل یابی نوین باید بر شانه های تاریخ و به ویژه تجربه های موفق و درس های تلخ گذشته استوار باشد. در این مفهوم، دو تصویر از آغاز جمهوری اسلامی، تصاویری سرنوشت‌سازند که بازنگری در آن‌ها می‌تواند همه‌ی ما را به سوی فهمی روشن‌تر و رستگاری سیاسی محتمل تری هدایت کند.

تصویر نخست، تصویری است از مردمانی که در واپسین روزهای زمستان ۵۷، نسبت به سقوط دولت بختیار هشدار می‌دادند. اگر در آن زمان، خرد جمعی مجال بروز می‌یافت، شاید جامعه به دولت بختیار و گذار از سلطنت به سوی یک نظام دموکراتیک و فراگیر فرصت می‌داد. اما سلطه‌ی عوام فریبی، مردسالاری، شیعه‌محوری و ترکیبی از شعارهای ضدغربی و آنتی‌امپریالیستی که انعکاس نوعی چپگرایی تخیلی، افراطی و عوامانه بود، اجازه‌ی تبلور یک انقلاب اجتماعی را نداد. در عوض، نیروهای ضدانقلاب با چیره‌دستی، همه‌ی فرصت‌ها را دور زدند و با سیاست مرگ و سرکوب، آغازگر نظمی تازه شدند؛ چوبه‌های دار بر بام مدرسه‌ی رفاه، نخستین نشانه‌های این تباهی بود که در کوتاه ترین زمان کسانی را که برای آن هلهله ی شادمانه سر می دادند طعمه ی خود کرد. لحظه‌ای که می‌توان گفت، در آن پاین عقلانیت و آغازِ سقوط نهفته بود.

تصویر دوم، تصویر زنان دلاوری است که در ۸ مارس ۱۳۵۷، در واکنش به فرمان حجاب اجباری خمینی، به خیابان‌ها آمدند و نخستین و آخرین نیرویی بودند که خمینی را به عقب نشینی واداشت. روح زنانه‌ای که در برابر تئوکراسی، مردسالاری و ارتجاع چپ و مذهبی ایستاد؛ اما همانند پایگاه اجتماعی دولت بختیار، متهم به «طاغوتی» بودن شد و از سوی اکثریت نیروهای سیاسی مردمحور آن دوران تنها گذاشته شد.شعارهایی چون «آزادی نه شرقی، نه غربی، جهانی است»، «لحظه‌به‌لحظه گفتم، زیر شکنجه گفتم: یا مرگ یا آزادی»، «ما انقلاب نکردیم تا به عقب بازگردیم»، «مرگ بر سانسورچی» و «آزادی زن، آزادی جامعه است» پژواکِ صدای زنانی بود که در خیابان‌ها هزاران نفره فریاد زدند: این انقلاب به نام ما، اما بی‌ما پیش نخواهد رفت.

تمام تباهی امروز از همین دو نقطه آغاز شد:از پس زدنِ دستِ یک نیروی سوسیال‌دموکرات ضد فاشیست—شاپور بختیار—که نه‌تنها تجربه‌ی زندان در دوران پهلوی را داشت، بلکه در کارنامه‌اش مبارزه با فاشیسم در فرانسه و علیه نازی ها نیز ثبت شده بود. و از تنها گذاشتنِ زنان، نیرویی که هیچ جریان پیشرو بدون همراهی آنان معنا نمی‌یابد و هر جریانی که از حضورشان عبور کند، بی‌تردید به ارتجاع می‌انجامد.

پس از آن، مسیر تباهی شتاب گرفت: از سرکوب بهاییان، به حمله به کردستان، و در ادامه، تثبیت سیاست‌های مرگ‌محور و حذف‌گرایانه‌ای که نظم نوپای جمهوری اسلامی را از همان ابتدا بر خشونت، تبعیض و نفیِ کثرت‌گرایی بنیان نهاد.

نیروی زنان به رغم آنکه بیشترین فشار و سرکوب را تحمل کرده است، یک بار دیگر به نجات همه ما آمد و نیروی اعجاب انگیز خود را در شکلگیری، رهبری و پیشبرد انقلاب زن زندگی آزادی نشان داد.

امروز درحالیکه تمام نیروهای دخیل در انقلاب زن زندگی آزادی به نحوی از صحنه کنار گذاشته شدند، این زنان هستند که همچنان دستاوردهای خود را حفظ کرده و جبهه مقاومت علیه جمهوری اسلامی را زنده نگه داشته اند.

ما بر آنیم که با الهام از آن نیروی عمیقاً پیشرو و ریشه‌دار، و با احیای پروژه‌ای که با ترور شاپور بختیار ناتمام ماند—یعنی بازسازی یک نیروی سوسیال‌دموکرات که حقوق فردی، بازار آزادِ کنترل‌شده و دموکراسی لیبرال را در هم می‌آمیزد—به‌مثابه‌ی یک راه سوم، به عرصه‌ی سیاست ایران ورود کنیم؛ راهی که نه در تکرار مسیرهای فرسوده‌ی نیروهای سنتی خلاصه می‌شود، و نه در انفعال یا گسست از مسئولیت‌پذیری مدنی، بلکه پاسخی است به ضرورت تاریخیِ ظهور یک نیروی دموکراتیک نوین، متصل به جامعه و آماده برای تولید قدرت سیاسی مؤثر.

*گروه همگرایی بحران در آغاز جنگ ۱۲ روزه از ترکیبی از نیروهای چپ و راست میانه با تمرکز بر سه محور شکل گرفت: ۱- آماده سازی برای کمکهای بشردوستانه در صورت وقوع یک بحران انسانی  ۲- شبکه سازی برای تسهیل دسترسی به اینترنت آزاد در صورت قطعی کامل اینترنت ۳- ایجاد  ظرفیت دولت سازی از طریق کمک به تشکیل شوراهای تکنوکرات و میانجی گری و تسهیل گری میان نیروهای سیاسی و مدنی سطوح میانی  برای ایجاد یک ساز و کار سیاسی نوین . با آغاز آتش بس  تمرکز گروه همگرایی بحران به دو محور آخر معطوف  بوده است.

از بخش پاسخگویی دیدن کنید

در این بخش ایران وایر می‌توانید با مسوولان تماس بگیرید و کارزار خود را برای مشکلات مختلف راه‌اندازی کنید

صفحه پاسخگویی

ثبت نظر

اخبار

بازداشت پنج شهروند در سقز درپی اعتراض به فعالیت یک معدن طلا

۱ مرداد ۱۴۰۴
بازداشت پنج شهروند در سقز درپی اعتراض به فعالیت یک معدن طلا