«ازبرعلی حاجوی»، دهقان فداکار کتاب فارسی سوم دبستان، شب گذشته در بیمارستان خاتم الانبیا شهر میانه بستری شد. پرشک معالج او ، دکتر«صمد طاهری» به ایرنا گفت که به طور ویژه برای بهبود حال «ازبرعلی» که همه ما در روزهای کودکی او را با نام «ریزعلی» می شناختیم تلاش خواهد کرد.

پنجاه و شش سال پیش از این در یک شب سرد زمستانی «ازبرعلی حاجوی» با آتش زدن پیراهش راه یک قطار را بست و جان صدها انسان عاشق زندگی را از مرگ حتمی نجات داد.

 بعد از آن شب بود که نام «ازبرعلی حاجوی» سی و چهار ساله تبدیل شد به «ریزعلی خواجوی» و اسمش ثبت شد در کتاب فارسی سوم دبستان.

بعدها ازبرعلی تعریف کرد که آن شب هوا سرده بوده، زمهریز از چهارسوی کوه نشسته بوده روی سنگ ها و گیاهانی که آن ساعت به خواب زمستانی درغلتیده بوده اند، او رفته بوده باجناقش را  که آن شب آمده بود خانه شان میهمانی ، به ایستگاه قطار برساند  یک فانوس و یک تفنگ شکاری هم محض احتیاط با خودش برداشته بوده. وقت برگشتن دیده بوده که حد فاصل دو تونل که قطار از آن مسیر عبور می کرده، با ریزش سنگ های عظیم از بالای کوه مسدود شده.

ازبرعلی آن شب به آنی خیال کرده بوده که راهش را بگیرد و برود . به دردسرش نمی ارزیده لابد. هر کاری بکند فردا باید به ماموران راه آهن جواب پس بدهد که اصلا طبق چه مجوزی و چرا قطار را متوقف کرده . راهش را گرفته بود و چند قدمی هم رفته بوده، بعدش به مسافرها فکر کرده ، به اینکه آنها با رویای زندگی در قطاری که حالا صدایش را می شنیده، در انتظار رسیدن به مقصدند. زمستان سرد سال 1341 بود و آن شب قطاری که می آمد آنها را می برد به سمت خانه های امنشان. ازبرعلی برگشته بود و به انبوه سنگ ها نگاه کرده بود.

«ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است».

ازبرعلی بعدها نگفته بود که مسافرانی که پیاده شده بودند، همان دم که پایشان را گذاشته بودند روی سنگلاخ ها، ماجرای ریزش کوه را متوجه نشده بودند و شروع کرده بودند به لگدمال کردن ریزعلی با این تصور که یک مزاحم دیوانه یا یک دزد سر گردنه حرکت قطار را مختل کرده.

ازبرعلی هشتاد و چند ساله که سال 1309 در میانه به دنیا آمد ، هشت فرزند ،چهل و سه نوه و سی و سه نتیجه دارد و با اینکه درس «دهقان فداکار» را از فارسی کلاس سوم دبستان حذف کرده اند ،اما او هنوز هم بخشی از تاریخ و حافظه جمعی همه ماست. برای سلامتی اش دعا می کنم.

{[ breaking.title ]}

{[ breaking.title ]}